سفارش تبلیغ
صبا

گل نرگس کجایی تو

گل نرگس کجایی تو ، چراجانم نمی آیی ؟

دراین غمزاردنیایی چرا صد گل نمی کاری

 

بیا و پر گلستان کن ، گل نرگس که رعنایی

فدای قدّ رعنایت گلستان را تو زیبایی

 

قد م برچشم بیمارم بنه زین پس که می آیی

بکن خوشبو مشامم را ازآن الطاف والایی

 

نشان از بی نشانی ها نشان بردیده ی جانم

حد یث آشنایی ها توبرپاکن که رعنایی

 

رود از دیدگان خوابم که هر لحظه تو می آیی

نمی خوابم که می آیی ، نمی دانم که می خوابی

 

خجالت می کشم هر د م ازآن چشمان پرنورت

چومی دانم نمی بینم ، چو می بینم نمی آیی

 

گل نرگس چه رعنایی ، چه والایی ،چه زیبایی

یقین دانم که می آیی،که می آیی،که می آیی

 

ddddd12

 


مهدی جان فصل آمدنت را همه ی مخلوقات می دانند

وقتی بیایی ضربان قلبها شنیدنی تر ، آبشارعاطفه ها وسیـع تر، رو یش گیاهان سریع تر ، اهتزاز زندگی دیدنی تر ، بهارمحبت طولانی تر و شکوه ایمان قوی تر می شود . فصل آمدنت را همه می شناسند ونغمه ی شادی را از دل وجان سر می دهند . فراتر از نسیم رحمتی ، دلپذیرتر از هر نعمتی ، یگانه ی هر صفتی و شاهچراغ خلقتی . هزاران بار مرا بسوی خود فراخواندی و خطا رفتم ؛ هزاران چراغ بر سر راهم افروختی و خاموش نمودم ؛ هزاران شکست بردل پاکت آوردم ومرا نشکستی ؛ هزاران بار از هزاران پدر مهربان تر بودی ومن گوش به حرفت نداشتم . تنها فرزند نرجس نیستی که هستی ؛ نه تو یوسف زهرایی . آخر ین سلاله ی پاک در سلسله ی چهارده اختر تابناک و پر فروغ ولایت وهدایتی . آبشارکلمات هستی بخش ، چهره ی ز یبایت را در هاله ای از نور فرو برده است فصل آمدنت را همه ی مخلوقات می دانند . آنگاه که سنگهای بیابان برق سم ّ ستوران را احساس کنند ، آنگاه که شمشیرها بر سر دستها به جنبش آیند ، آنگاه که ناله ی مظلومان در سینه ها حبس گردد ،  آنگاه که نگاه ها به سوی مکّه ، نه کعبه خیره گردد ، آنگاه که زندگان دلباخته مرگ خود را در گور ها فراموش کنند و مردگان بر فرق زندگان شمشیر زنند ، آنگاه که ابرهای بهاری  از شوق باریدن شدّت گیرند ، آنگاه که دستهای نیاز به درگاه بی نیاز بالا رود ، تو می آیی و فصل آمدنت را همه ی مخلوقات می دانند